|
کاش می شد تا کنی باور مرا اشک چشم و آه سوزان مرا کاش می شد در زمان بی کسی حس کنی سردی دستان مرا گفتمت عشقم به تو از جان فزون است گفتمت سوز دلم از جان برون است در جوابم: خنده ایی آلوده و آتش میان دوده و درد دلم افزوده.... اکنون میان حادثه یا خاطره زهری بدل خاری به پای من چنین بیهوده بی حاصل نگاهم همچنان مانده به ساحل... + نوشته شده در 2008/9/5 7 PM توسط پرهام |
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه ی عشق زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد + نوشته شده در 2008/9/5 7 PM توسط پرهام |
این قد خسته ام که نای زیستن هم ندارم.... فقط دوست دارم چشمامو ببندم تا گذردوران بی بازگشت جوونیم رو نبینم! + نوشته شده در 2008/9/5 6 PM توسط پرهام |
|
| ||||||